تقریباً 2 ماه پیششنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۶
پنجشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۶
بازگشت
قطرات به آسمان می بارید و جوی ها به خیابان خالی می شدند. رو به شاخه ها آب از زمین روی صورتم می چکید. نعره هایی مبهم در گوشم می پیچید و زمان به کل بی معنا می نمود. آه هیچ چیز آن طور که باید نمی بود. سرمای بدنم و آب سرد باران که از جاده بر پاهایم می ریخت و از تنم به آسمان، چنان سردم کرده بود که اطمینان داشتم رگانم از خون تهی تا آنکه داغی، داغی خون سرم را، گوشم را، دستم را و غلبم را سوزاند و بازگشتی ناگوار به گرما داشتم. دردی سخت در سرم پیچید و نعره های مبهم و گنگ آنگونه که انگار از زبانی دیگر حکایت دارد، همه جا را فرا گرفت. تازه آنگاه بود که رنگها پدید آمدند و رنگ دامن سرخ آن دختر روستایی را بازشناختم، آه رنگها، رنگها ی مظلوم چرا کسی به آنها توجه نمی کند؟ و رنگ سرخ دیگری روی زمین کنار من به تنم بازمی گشت.
دردی مهلک در سرم پیچید و ضربه ای ناگهانی. از زمین به هوا پرتاب شدم، در میان خیابان شلوغ.صدای شدیدی در گوشم می پیچد. هواسم نیست وسط خیابانم، دیرم شده. ساعتم را نگاه می کنم. ساعت ده کلاس دارم.
دخترکی روستایی با دامن سرخش از کنارم می گذرد، دست در دست مادر پیرش نگاهی کوتاه به من می کند و انگار که "چه می کنی؟"
جلوی ماشین نشسته ام. پاهام راحت نیست. و آرام آرام صدای موسیقی در گوشم رنگ می بازد و خب. پس خواب بود!
خیالم راحت شد فکر کردم جدی جدی قاطی کردم این دیگه چه خوابی بود!؟ بسه دیگه باید پاشم دیگه باید رسیده باشیم. با صدای موسیقی که تو گوشم می پیچه می فهمم که دیگه بیدار شدم.
دارم می رم دانشگاه، پاهام راحت نیست، جلوی ماشین نشستم. پیاده می شوم که به آن طرف خیابان بروم. دخترکی روستایی با دامن سرخش از کنارم می گذرد، دست در دست مادر پیرش. ساعت ده کلاس دارم. ساعت را نگاه می کنم. دیرم شده. حواسم نیست وسط خیابانم. صدای شدیدی در گوشم می پیچد و سرد می شوم.
این نوشته نگارش دوم از طرح اول یا نغییر زبان است. در واقع بعد از حدود 4 ماه دوباره بازنویسی کردم و اینبار کلی زبان رو اصلاح کردم و موارد حاشیه ایی و زاعد رو زدم
چهارشنبه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۶
در کوچه سار شب
درین سرای بی کسی کسی به در نمی زندبه دشت ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند
چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات ؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر ، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند
م.ا.سایه





.jpg)
.jpg)
.jpg)
